دیشب اتفاق افتاد.

۲۸ بهمن ۱۳۸۸ – 8:31 ب.ظ

می خوای ویندوز ویستا نصب کنی.
با خودت میگی،
به جای نصب ویندوز و برنامه های جانبی و تنظیمات اولیه و چه و چه، از دی وی دی ریکاوری استفاده می کنم.
اولین دی وی دی ریکاوری رو میذاری تو درایو.
میشینی پشت میز و مراحل نصب رو یکی یکی تماشا می کنی.
یک ساعت بیشتر طول نمی کشه که لپ تاپ به تنظیمات اولیه ی کارخونه بر می گرده.

ویندوز میاد بالا. نگاهی به ظاهر ویندوز می اندازی. همراه با ویندوز، پاور پوینت دوهزاروهفت نصب شده.
با خودت میگی،
اون فایل پاورپوینت دوهزاروسه که داشتم، تو دوهزاروهفت درست اجرا  میشه؟
مای کامپیوتر رو باز میکنی و دنبال درایو E میگردی، جایی که معمولا فایل های آفیس رو ذخیره میکنی.
درایو C، درایو D، درایو …، پس درایو E کجاس؟

انگار یک سطل آب سرد روی سرت خالی می کنن!
یک دفعه یادت میاد …
یادت میاد که لپ تاپ به تنظیمات اولیه ی کارخونه برگشته.
و این یعنی پارتیشن ها حذف شدن، دوباره پارتیشن بندی شده، فرمت شده و ویندوز نصب شده.
و این یعنی تمام فایل هایی که روی هارد داشتی از بین رفته.

چشمات به صفحه ی مونیتور خیره می مونه.
دستت روی موس آروم می گیره.
دیگه صداهای اطرافت رو نمی شنوی.

تو میمیری!
همون جا، همون لحظه، پشت میز …

روحت پرواز می کنه!
ولی به جای اینکه یه گوشه بایسته و به تو نگاه کنه،
به جای اینکه بره سراغ پدر و مادرت تا خبر مرگت رو به اونها بده،
به جای اینکه به دستگیره ی در دست بزنه و از اینکه نمیتونه اونو بگیره تعجب کنه،
شروع می کنه به کنکاش پرونده های بایگانی شده ی حافظه ت!
به جستجوی پرونده های روزهای گذشته مشغول میشه و سعی میکنه پیدا کنه …
به یاد بیاره که چه چیزهایی روی هارد بود.

یک فایل پاورپوینت که تمام هفته ی گذشته رو صرف آماده سازی اون کرده بودی و قرار بود فردا ببری سر کلاس،
یک بایگانی ارزشمند از نمرات و کلی آمار و نمودار از فعالیت ها و روند پسرفت و پیشرفت زبان آموزانت در طی یک سال و نیم گذشته،
تمام آرشیو سوالات پایان ترمت که در طی یک سال و نیم، کم کم، سوال به سوال، خط به خط امتحان شده بودن و به نظرت آرشیو عالی ای بود،
یک فولدر یک گیگابایتی مربوط به یک بازی فوق العاده ی آموزشی که نزدیک به یک ماه براش وقت صرف کرده بودی و قرار بود به زودی جهانی بشه،
و ده ها فایل ارزشمند دیگه که نتیجه مطالعات و آموخته ها و دانسته های چند سال اخیرت بودن …

جسم خشک شده ت کوچکترین تکونی نخورده ولی روحت همچنان تو پرونده ها جستجو می کنه که …
به یکی از هولناک ترین پرونده های موجود میرسه.
پرونده ای مربوط به دو کتاب. دو مجموعه داستان که ثمره ی سال ها خلاقیت ذهنی و هنر داستان نویسی تو بودند …
به اینجا که میرسه، انگار روحت هم دیگه توانایی ادامه دادن نداره. اون هم دست از کار می کشه و گوشه ای کز می کنه.

کم کم صداهایی نامفهوم به گوشت میرسن،
انگشت های خشک شده ت روی موس تکون می خورن،
چشم هات جستجو می کن تا صاحب صدا رو پیدا کنن،
صدا کم کم وضوح بیشتری پیدا میکنه،
صدای مادرته.
“چی شده؟”
“چی؟”
“چی شده؟”
“هیچی!”

انگار روحت برگشته.
گوشهات میشنون و چشمهات میبینن و دستهات حرکت میکنن.

تو به زندگی برمی گردی …

این اتفاق درست بیست و چهار ساعت پیش (ساعت یک و ده دقیقه ی نیمه شب، صبح بیست و هشتمین روز بهمن) برای من افتاد!

برچسب: , , , , , ,

  1. ۷ Responses to “دیشب اتفاق افتاد.”

  2. سلام مهدی جان
    خیلی بود خبری ازت نبود
    تسلیت می گم بخاطر دیتات
    بی خیال خدا ریکاوری آفریده
    امیدوارم که فایلات برگرده
    بوس بای

    [پاسخ]

    مهدی فیروزی پاسخ در تاريخ بهمن ۲۹م, ۱۳۸۸ ۹:۲۲ قبل از ظهر:

    سلام بر تو، خبری از تو هم نبود. ریکاوری هم بی فایده ست. نزدیک به ۱۲ ساعت ریکاوری کردم. چیز دندونگیری گیرم نیومد :(

    [پاسخ]

    توسط محمد آذربایجانی مورخ بهمن ۲۹, ۱۳۸۸

  3. فکر میکنم اون روزها دیدمت در حالی که بی تاب بودی؟!
    لام تا کام چیزی نگفتی!
    شاید هم این چار دیواریه مجازی تنها فضایی هست که به خودت اجازه میدی افکارت رو توش پیاده کنی؟!

    به هر جهت تسلیت من رو “الان” پذیرا باش!

    [پاسخ]

    مهدی فیروزی پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲م, ۱۳۸۸ ۸:۵۵ بعد از ظهر:

    حالت خوبه مهندس؟!

    [پاسخ]

    توسط محسن ک مورخ اسفند ۱۲, ۱۳۸۸

  4. I’m sorry for that.

    [پاسخ]

    توسط toranj مورخ اسفند ۲۲, ۱۳۸۸

  5. یه بار خواستم با ملاطفت باهات برخورد کنم ها!
    نذاشتی! D:

    [پاسخ]

    توسط محسن ک مورخ اسفند ۲۳, ۱۳۸۸

  6. فقط همین رو دارم بگم تا شقایق هست زندگی جاریست به قول مامانم جونت سلامت.

    [پاسخ]

    توسط naji مورخ اسفند ۲۶, ۱۳۸۸

ارسال نظر

Spam Protection by WP-SpamFree