بانکداری اسلامی، از شعار تا واقعیت

۰۲ شهریور ۱۳۸۹ – 3:18 ق.ظ

ما هم مثل هر زوج جوون دیگه‌ای تو این مملکت، رفتیم سراغ وام ازدواج. حالا در مورد اصل وام و مقدارش و این چیزا نمی‌خوام بنویسم. فقط جهت اطلاع کسایی که هنوز اقدام نکرده‌ن و نمی‌دونن از شعار تا واقعیت تو این مملکت چه راه طولانی‌ای رو باید طی کنن عرض می‌کنم.
این لیستی که اینجا می‌بینین، مدارک موردنیاز برای دریافت تسهیلات قرض‌الحسنه‌ی ازدواج‌ِ، که در سایت تسهیلات قرض‌الحسنه ازدواج اومده:

۱ اصل و کپی سند ازدواج
۲ اصل و کپی کلیه صفحات شناسنامه‌های زوجین
۳ اصل و کپی شناسنامه‌های ضامنین
۴ اصل و کپی کارت ملی (موقت یا دایم) زوجین
۵ اصل و کپی کارت ملی (موقت یا دایم) ضامن
۶ کدپستی ده رقمی و آدرس کامل محل سکونت زوجین
۷ کد ره‌گیری ده رقمی دریافتی از سایت پس از مرحله ثبت‌نام

خب! آدم ساده‌لوح با دیدن این لیست، و ثبت‌نام آسونی که بصورت آنلاین انجام میده، پدرومادر مسئولین امر رو دعا می‌کنه. با خودش میگه یه مشت کاغذ می‌برم بانک و پول رو می‌گیرم. اینه که این چند تا کپی رو تهیه می‌کنه و با خوشحالی میره بانک، که مسئول دایره‌ی اعتبارات، اصل قضیه رو رو می‌کنه و یه برگه‌ میده دست آقا یا خانم خوشحال، که میگه مدارک موردنیاز وام قرض‌الحسنه‌ی ازدواج، ایناست، نه اونا:

۱ کپی و اصل شناسنامه (صفحات اول و دوم)
۲ کپی و اصل کارت ملی
۳ کپی و اصل کارت پایان خدمت وظیفه
۴ کپی و اصل عقدنامه (صفحات ۱ و ۲ و ۳ و ۴ و ۵ و ۲۰ و ۲۱)
۵ اصل و کپی گواهی اشتغال به کار زوجین (گواهی شغلی داماد ضروریست)
۶ ضامن کارمند رسمی ادارات دولتی با ارائه گواهی کسر حقوق و کپی حکم کارگزینی و کپی آخرین فیش حقوقی
۷ کپی شناسنامه و کارت ملی ضامن
۸ افتتاح حساب متمرکز بنام وام‌گیرنده و ضامن
۹ سفته بمبلغ ۲۲۰۰۰۰۰۰ ریال
۱۰ پوشه فنردار

حالا مدارک سری اول، با سری دوم رو مقایسه کنید. نکته که زیاد داره، ولی جالب‌ترین قسمتش، افتتاح حساب متمرکز بنام وام‌گیرنده و ضامن‌ِ! توجه بکنید که زوج و زوجه و ضامن زوج و ضامن زوجه، هر کدوم باید یه حساب توی اون بانک و دقیقا همون شعبه افتتاح بکنن! حداقل مبلغ افتتاح حساب توی بانکی که ما قراره ازش وام بگیریم، ۶۰۰۰ تومنِ. حالا پیدا کنید پرتقال‌فروش رو!
البته خودشون به این دم و دستگاه‌شون میگن بانکداری اسلامی (!)، ولی من میگم باجگیری شیطانی!

 

برجسب: , , ,

بدون حسرت

۲۴ مرداد ۱۳۸۹ – 2:57 ب.ظ

تقریبا بین سال‌های ۸۱ تا ۸۶ بود که به برکت حضور در کافی‌نت‌های XP و ایمافن‌البرز، و بعد هم فروشگاه عارف‌رایانه کلاس‌های خصوصی اینترنت و کامپیوتر داشتم. با آموزش اینترنت در سطح کاربرای مبتدی شروع شد، تا رسیدم به آموزش‌های کاربردی کامپیوتر، عیب‌یابی و تعمیر نرم‌افزاری و سخت‌افزاری و … با جمع شدن کافی‌نت XP و قطع همکاری با ایمافن‌البرز و بعد هم قطع همکاری با عارف رایانه، کلاس‌های خصوصی هم تموم شدن و یه جورایی مشغول رشته‌ی دانشگاهی‌م که زبان انگلیسیه شدم.
امروز، در پس سال‌ها، دوباره رفتم سر یه کلاس خصوصی کامپیوتر. از سروکله زدن با یه کارآموز مبتدی که بگذریم، خاطرات گذشته برام زنده شدن: توضیح مفاهیمی مثل Windows و Desktop و Copy/Patse و … کافی‌نت XP با اینترنت wireless، کافی‌نت ایمافن‌البرز و یه دوجین آدمای مختلف که در گذر این سال‌ها باهاشون برخورد داشتم، از آقای مجید میزانی بگیر که ازش یاد گرفتم و الآن هم اگر اشتباه نکنم از مسئولین قزوین‌نت هستن، تا آقای چگینی، فرماندار اسبق تاکستان که باهاشون کلاس خصوصی داشتم و علی‌آقا، که تو کافی‌نت XP گیر داده بود چرا اینقدر چسب نواری مصرف می‌کنید!

شاید اگر در گذر این سال‌ها درس و دانشگاه رو جدی می‌گرفتم، الآن شرایط دیگه‌ای (نه لزوما بهتر) داشتم و جای دیگه‌ای (نه لزوما بهتر) بودم. در گذر این سال‌ها همیشه درس و دانشگاه الویت آخرم بوده‌ن. ولی الآن به‌هیچ‌وجه از این مسئله ناراحت نیستم. هیچ حسرتی ندارم، هیچ حسرتی. در گذر این سال‌ها و با حضور در این مکان‌هایی که گفتم و آشنایی با آدم‌های مختلف، چیزهای زیادی یاد گرفتم. چیزهایی که فکر می‌کنم امروز از تک‌تک‌شون تو زندگی‌م استفاده می‌کنم، چیزهایی که احتمالا تو هیچ دانشگاهی نمیشد دید و یاد گرفت. هرچند که قدم‌گذاشتن در مسیر تحصیلات دانشگاهی رو هم فراموش نکردم، هر چند با سرعتی لاک‌پشتی!

برجسب: , , , ,

پیشوند دارم، پس هستم!

۲۱ مرداد ۱۳۸۹ – 11:09 ب.ظ

مهدی امینی ایمیلی برام فوروارد کرده که واقعا حرف دلم بود. قبلا هم در این مورد نوشته بودم، ولی راستش به این اندازه نتونسته بودم منظور رو برسونم. متن ایمیل از این قراره:


این تابلو آیینه تمام نمای مردم ماست، مردمی که نمی‌دانند پروفسور به چه کسی اطلاق می‌شود و حتی نمی‌دانند چگونه نوشته می‌شود اما باز هم با استفاده از عناوین استاد و دکتر و پروفسور سعی در ساختن قهرمان برای خودشان هستند. 
ما چیزی به نام دکتر آلبرت اینشتین نداریم، استاد ولفگانگ موتزارت تا به حال به گوشم نخورده است. دکتر استیفن هاوکینگ هم ترکیب مسخره‌ای به نظر می‌رسد. می‌دانید چرا؟ چون این انسان‌ها با این عناوین تعریف نشده‌اند. موتزارت را همه جهان با سمفونی‌های بی‌نظیرش می‌شناسند. آلبرت اینشتین و ایزاک نیوتن مترادف علم فیزیک هستند و استیفن هاوکینگ هم نیازی به تذکر “دکتر” پیش از اسمش ندارد..
اما ما دکتر محمد اصفهانی را داریم که خواننده است ! دکتر محمود احمدی‌نژاد را داریم که همه کاره است ! مهندس علی آبادی را داریم که در ورزش همه فن حریف است ! و . . . و از همه مسخره‌تر هم اسم این کوچه است که من تا به حال نشنیده بودم: “پروفسور دکتر” محمود حسابی!
این عناوین برای کسانی است که اگر این عناوین را از پشت اسمشان برداریم هیچ نیستند. مردم ما کاری به اینکه علی دایی با لیسانس متالورژی دانشگاه شریف چه گلی به سر صنعت این مملکت زده ندارند، فقط برایشان مهم است که علی دایی مهندس است، از کجا؟ از دانشگاه صنعتی شریف! پس فوتبالیست لایقی است، چرا؟ چون مهندس است!
در چنین مملکتی و با چنین مردمی اگر افرادی مثل علی کردان همه آبروی داشته و نداشته‌شان را می‌دهند تا یک “ورق پاره” با مهر دانشگاه آکسفورد بگیرند نباید تعجب کرد. چون من و شما برایمان همان ورق مهم است و او هم میان بر زده و همان ورق را برایمان آورده، اشکالی دارد؟
تشنگان این عناوین هم پایان ناپذیرند، آن یکی حاجی است و آن یکی دکتر. دیگری استاد است و آن یکی مهندس وآن یکی حضرت آیت‌الله
عناوینی برای جمیع ملت ایران هم وجود دارد: باهوش ترین مردم دنیا، با “فرهنگ” ترین مردم جهان، نویسندگان منشور حقوق بشر و…
اما اینکه ما دکتر‌ها و مهندس‌ها و اساتید در کجای کاروان پر شتاب علم و فرهنگ جهان قرار داریم چیزی است که یا درباره آن سکوت می‌کنیم و یا دروغ می‌گوییم! مهم آن پیشوند است که ما داریم …

تک‌تک جمله‌های این ایمیل حرف دل منه. ما خودمون رو غرق کرده‌یم؛ غرق در لقب‌ها، پسوندها و پیشوندها. دکتر، مهندس، استاد، سرگرد، سرهنگ، حاج‌آقا، حجت‌الاسلام، آیت‌الله، … حالا به قول نوشته‌ی این ایمیل، با این همه لقب کجای کاروان پرشتاب علم و فرهنگ جهان قرار داریم؟ این مهم نیست، بلکه مهم اون پیشوندیه که حاضریم هر کاری براش بکنیم!

برجسب: , , ,